
در ميان من و تو فاصلههاست
كينه ها در پس اين فاصله هاست
گاه مي انديشي
كه به نيرنگي ديگر
- كم كني وسعت اين فاصله را
غافل از اين هستي
با هر قدمي كه تو كم مي كني اين فاصله را
- به دروغ و نيرنگ
دل من فرسنگ ها مي پويد
تا ز تو دور شود
باورم نيست تورا
آرام شو!
آیا فریب است؟
آیا فریب است اینگونه دل آشفتهی تو؟
دردی غریب است عشق شبان خفتهی تو!
شب میسراید از هرچه هست و نیست غم را
با من بیا شب را از ریشه برکنیم
من اگر بی تو شوم
من اگر در تو،تورا درشبان سرد پر صاعقه پیدا نکنم میشکنم
من اگر در شب تنهایی خویش
از نگاه سحرت پر نشوم میشکنم
من اگر حس نکنم عشق تورا
میشکنم
بی تو من میمیرم
ای تو مهتاب شب تنگ دلم
بی تو مروارید اشک
صبح چشمان مرا میشکند

نقاب
عاشقی سوخته دل
عاشقی خسته و سرگردان روح
عاشقی بی سحر و بی مهتاب
چه بخواند از شوق؟
دیریست که هنگامه ی شوق
یاد افسون تو پر میکند احساسم را
و نقاب
همهی چهرهی غمگینم را
-باز میپوشاند
من نقابم آری
گرچه شبدل هستم
من نقاب دریا
گرچه در گل هستم
من همان همهمهی خاموشم
بین صدها قفس دلتنگی
یا همان خاطرهی پژمرده
-بین دشتی سنگی
این نقاب است که شبانگاه درد
از سحر میجوید
و میان نفس سرد شب
مثل ِنیلوفر ِاحساس ِسحر میروید
در غم مرثیهی موج خشم
پاک و آرام غزل میگوید